مرگ سکوت

سکوت مرده است فریاد بزن

و این اخرین فریاد است

ف

ر

ی

ا

د

                                سکوت شکست و باز پیروزی از ان من است ...

پ.ن:ببخشید که اینقدر بی مقدمه و بی خبر می رم بعضی وقتا تا می خوایم به خومون بجنبیم می بینیم که چقدر زود دیر شده  همیشه حرف هایی هست برای گفتن یا نگفتن ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت3:7توسط خاطره | |

وقتی ستارگان زمین گیر باورم

دامن به اسمان خیال تو می کشند

وقتی نیاز های تهی مانده از غرور

در کوچه های خلوت پندار های عشق

فریاد شوق و نعر های مستانه می کشند

وقتی که تارهای تب الود قلب من

در انتظار لحظه ی دیدار می تپند

اوای درد بار یکی بیم ناشناس

اید به گوش من :

هشدار!

او مرغ اشیانه پرست است و عاقبت

یک روز بی خبر

پر می کشد به جانب شهر و دیار خویش ...

 

پ.ن:برای او که ارزو می کردم خواننده ی شعرم باشد

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت2:33توسط خاطره | |

به پایان تلخ قصه نزدیک می شویم

نازنینم!

نخواب!

همیشه اخر قصه ها شاد نیست ...

نه!

این بار نه شاهزاده ای با اسب سفید و هزار سوار می رسد

و نه بوسه ای خواب زیبای خفته ای را به بیداری می برد...

نه قهرمانی طلسم صندوق را می گشاید

ونه پری مهربانی دست پسرک چوبی را می گیرد و به دنیا می اوردش...!

نه شاهزاده کوچولو از سیاره ای دیگر می اید و به زیبایی گل سرخ را تفسیر می کند

و نه یخ از دنیای سرد ملکه ی برفی اب می شود ...

تمام قصه ها سرزمین عجایب الیس نیست...

گاهی به تلخی قصه باید عادت کنی...

 

این بار شیرینی قصه

بدون دست های ما کنار هم

تلخ تمام می شود...

 

نخواب نازنینم...

به اخر قصه گوش کن!

قصه گوی ما مرگ است ...

برایم پیراهن ابریشم سفید بیاور...

و روی سنگ قبرم یاس های وحشی پر پر کن...

عطر مریم مرا دیوانه می کند...

 

نخواب نازنینم....!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت19:25توسط خاطره | |

ای کاش ناله های چو من بلبل حزین

                                       بیدار کردی ان گل در خاک خفته را ........

+نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت2:42توسط خاطره | |

سالهاست

در کنار جاده های خستگی

از شکوفه های بی شمار خنده های من

قسمتی به هر کسی رسیده است

پس چرا

هیچ کس

شریک گریه های من نمی شود...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت1:37توسط خاطره | |

پرواز

پرواز

پرواز

باران...

ابر...

پرنده ....

یادت هست

از ترس خیس شدن

بالهایمان را

زیر درخت سیب جا گذاشتیم ...؟؟؟

اه.....

حوای سیب های کال!

دیگر نچین ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت23:58توسط خاطره | |


گوش کن !

به قطره هایی که

پشت پنجره ات می خورند

با.......را....

باران باش !

کسی به باران عادت نمی کند

هر بار که ببارد

خیس می شوی

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت2:54توسط خاطره | |

+نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت0:30توسط خاطره | |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت21:42توسط خاطره | |

 

می دانم همان که دوستم داشت من دیوانه را بارها در خوابش دیده می دانم

می دانم که عشق نم نم باران و سکوت صحرا بود می دانم ..

می دانم که عاشق جنگل بود.عاشق نعره های رودخانه بود ...می دانم...

می دانم همان که دوستم داشت برایم بی قرار است می دانم ...

می دانم همان که دوستم داشت سر راه چشم انتظار ایستاده می دانم....

دلم می خواهد بر بال پرنده ای می نشستم و به ان سوی اب پرواز می کردم  بعد می توانستم در دریای  دلش شنا کنم

                     ای کاش فقط یکبار دیگر می توانستم

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت0:32توسط خاطره | |

دارم توی سبد خاطره هام می گردم

تا شاید یه خاطره فقط یه خاطره ی شیرین پیدا کنم

که لااقل دلمو بش خوش کنم ......

می گردم ....بازم می گردم

یه چیزی اونجاست ...انگار دفتره خاطراته

سرده...سیاهه...پراز کینه است ...پر از درده ...پر از تیک تیکه ثانیه های مرده است

دفترو باز می کنم بازم سکوت یه سکوته سنگین یه سکوته زجراور

ولی صدای ورق زدن دفتر سکوتو می شکنه

یه فریاده کوچولو

بازم ورق میزنم می خوام سکوتو بشکنم ...........واسه همیشه

ولی دفتر به اخرش رسید بازم سکوت سکوت سکوت....

هیچی توی دفتر نبود جز ادمایی که خاطره های مردشون توی دفتر جا مونده بود

ادمایی که توی هیاهوی زندگی گم شدنو غرق شدن خاطره رو توی سکوت مرگ ندیدن ...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت18:56توسط خاطره | |

دیروز تو گذشت

دیشب تو گذشت

امروز تو گذشت

                   ایا در میان این همه گذشت

                                               تو هم می گذری؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت2:34توسط خاطره | |

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت0:39توسط خاطره | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت1:56توسط خاطره | |

ای دل فریاد بزن تنهاییت را

ای دل فریاد بزن غریبگیت را .....

ای دل فریاد بزن.........

فریاد بزن و پیروز مندانه تارهای سکوت را رشته رشته پاره کن ....

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت2:14توسط خاطره | |

سکوت مرده است .........

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت1:56توسط خاطره | |

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت22:39توسط خاطره | |

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی درفراغ شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت22:37توسط خاطره | |

سکوت ابدی

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت1:53توسط خاطره | |

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت23:26توسط خاطره | |